|
من به آمار زمین مشکوکم
|
بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا
بيا بنوسيم كه خدا ته قلب آينه است مثل شور فرياد يا نفس،تو حصار سينه است
با هميشه موندن وقتي كه هيچي موندني نيست اوج هر صداي عاشقه كه شكستني نيست.
با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم
اي كه معني اسم تو آسمون پاكه
ريشه ي صدا،نبض عشق،زير بوسه هاته
بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا
توي خواب خاك،ريشه ها موسم شكفتن
هم صداي من مي خونن، وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بيا به سپيده وا كن
با ترانه ي نفسات باغچه رو صدا كن
با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم
اي كه معني اسم تو آسمون پاكه
ريشه ي صدا،نبض عشق،زير بوسه هاته
بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا
با ترانه ي نفسات من ترانه ميگم
اسمتو مثل يه غزل عاشقانه ميگم
بيا كه ديگه وقتشه ،وقت برگشتنت
بوي پيرهنت كه بياد لحظه ي دينت
با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم
اي كه معني اسم تو آسمون پاكه
ريشه ي صدا،نبض عشق،زير بوسه هاته
بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا
قسم نخور به جونم که بی قسم میدومنم نور ستاره تو رفته از آسمونم
چشام اشکی نداره به پای تو بباره یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره
نگینی بودی بر انگشتر من امیدی در دل عاشقتر من
تو که آتش زدی بر هستی من به باد دادی چرا خاکستر من
توکه با قلب عاشق میپریدی شکستی پس چرابال و پر من
چرا میخوای قسمهای دروغین بشه یکبار دیگه باور من
قسم نخور به جونم که بی قسم میدومنم نور ستاره تو رفته از آسمونم
چشام اشکی نداره به پای تو بباره یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره
تو دنیایی که آوار مصیبت بادستهای تو ریخته بر سر من
چرا میخوای بدونم با یه حس حقیقی هستی یارویاور من
تو که بیگانه هستی با سپیدی تو که دلبستگیهامو ندیدی
در این بازار داغ ناامیدی توراباورکنم با چه امیدی
قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم
نور ستاره تو رفته از آسمونم
نگینی بودی بر انگشتر من امیدی در دل عاشقتر من
تو که آتش زدی بر هستی من به باد دادی چرا خاکستر من
توکه با قلب عاشق میپریدی شکستی پس چرابال و پر من
چرا م یخوای قسمهای دروغین بشه یکبار دیگه باور من
تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غبار راه دورت نشسته رو لباسم
من از تن تو طردم خالی دست سردم
کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
تو از مداری معلوم بنشین رو خاک قلبم
بیا به مقصد خود ببین چه پاکه قلبم
بیا که عاشق باشیم قلب شقایق باشیم
برای عمر رفته فکر دقایق باشیم
تو اعتبار کوهی تو دشت انتظارم
تو از هجوم موجی رو تن خشک و داغم
من از غرور دستات یه سایه بون کشیدم
رفتم تو خواب چشمات به آرزوم رسیدم
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
قبله گم کرده دلم ،کعبه عاشقی کجاست؟
حرمت عطر اقاقی ،گل رازقی کجاست؟
چی شده کعبه عشقم که خدا قهر از اون؟
نمی باره جز مصیبت از زمین و آسمون
نمیبینم واسه دستم یه دست پاک و مهربون
نمی بینم واسه دلتنگی دل یه هم زبون
من عاشق عاشقونه پرسم از خدای تو
این نبود رسم وفاداری خودم فدای تو
قصه در به دریمو نمی زارم پای تو
می نویسم عاشقونه خط به خط برای تو
تو هنوزم واسه من امید روز آخری
کمکم کن که رها شم من از این در به دری
چه بخواهی چه نخواهی میمیرم برای تو
دلی دارم که میدونی میکنم فدای تو
پشت پا خوردم از هرکس که میگفت یار منه
چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه
اگه دستی از محبت حلقه شد بر گردنم
دیدم این دست محبت حلقهً دار, منه
چی شده کعبه عشقم که خدا قهر از اون؟
نمی باره جز مصیبت از زمین و آسمون
نمیگیره دستمو یه دست پاک و مهربون
نمی بینم واسه دل تنگی دل یه هم زبون
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني
زندگی
دو روز مانده به پایان جهان، تازه
فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده
باقی مانده بود. پریشان شد وآشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری
از خدا بگیرد.
داد زد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.آسمان وزمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد وداد وبیداد راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت وگریست وبه سجده افتاد.
خدا سکوتش را شکست وگفت:«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه وجار وجنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن»
لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد....
بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند....او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورداما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت وابرها رادیدوبه آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد وبرای آنهایی که دوستش نداشتند دعا کرد.
اودر همان یک روز آشتی کرد وخندید وسبک شد، لذت برد وسرشار شد و بخشید، عاشق شد وعبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود!


سایهء آهه نقش بر آب
رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
............
تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تو از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگیر دست منو تو اون دستات
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من آزادم
تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دورو جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تا از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت
غریب آشنا دوست دارم بیا
میشینم میشمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بیای بازم اینجا
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من آزادم
وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور ، كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در وا مي شه لحظه ي ديدن مي رسه
هر چي كه جادس رو زمين به سينه ي من مي رسه
وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم؟
گل هاي خواب آلوده رو واسه كي بيدار بكنم؟
دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه ؟
مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه؟
عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره ي منه ديدن و بوييدن
نه من تورو واسه خودم ، نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره ي مني ، تورو واسه نفس مي خوام
اي كه تويي همي كسم ، بي تو ميميره نفسم
اگه تورو داشته باشم ، به هر چي مي خوام مي رسم
به هر چي مي خوام مي رسم...
ياد دارم يك هواي سرد سرد
مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟
بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!
اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
خواهرم بيرون دويد بي روسري
كه اي آقا سفره خالي مي خري...؟
پروردگارا ... بگذار در هر کجا که نفرت است عشق درو کنم .هر جا آسيب است عفو ، هر جا شک است ايمان ، هر جا نواميدي است اميد. هر جا تاريکي است نور و هر جا غم است سرور.
پروردگار عالم به من لطف کن تا بيشتر در پي تسکين بخشيدن باشم تا آرام شدن همانطور که مي فهمم فهميده شوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم زيرا دراثر دادن است که دريافت مي کنم، دراثربخشيدن است که بخشيده مي شوم در مرگ خود است که در زندگي جاويدان متولد مي شوم .

خداوندا !
من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی نداری
همانا من چون تویی دارم و تو چون خود نداری .
بی تو , مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم
نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
هيچکس مجبور نيست انسان بزرگي باشد . تنها انسان بودن کافي است
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم ن.مي تواني
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.
مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.
باز
هم عشق (بي منت) برتر است
من درس مي خوانم
تو درس مي خواني
او سر چهار راه آدامس مي فروشد
من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است
من به ييلاق مي روم
تو با دهمه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيدوستانت
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند
من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم
تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد
برادر من دانشگاه مي رود
خواهر تو دبيرستاني است
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...
من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است
من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است
من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند
من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد
تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است
من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب
من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما حقيقتي تلخ است
او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟
او علت است يا معلول ؟
برای هر روز از ماه, گفتاری كوتاه پيشنهاد شده است.روز را در ساعت مناسبی آغاز كنيد. گفتار را چند بار تكرار كنيد.
دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.
با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.
به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.
آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.
حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را مرور كنيد.
سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود.
موجوداتی داریم که از نقطة نظر قدرت و شدّتِ حیات و علم و قدرت از همة موجودات برترند،
که در لسان شرع به آنان اسماء و صفات کلّیّة الهیّه و روح و ملائکة مقرّب گویند،

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص
در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری
و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که
بعضی آن را بامسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگردر
ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح
روزهای یکشنبه میمیرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع
تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحثو تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،
چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضرشوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند،بعضی دوربین فیلمبرداری
با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد ومشغول کار شد ..!!
از میوه فروشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت: دست چین کردن خوبی ها در صندوقچه دل
از خیاطی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:دوختن پارگی های روح و دل با نخ توبه
از باغبانی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:کاشتن بذر عشق در زمین دل ها زیر نور ایمان
از باستان شناسی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:کاویدن جان ها برای استخراج گوهرهای درون
از آیینه فروشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:زدودن غبار آیینه دل با شیشه پاک کن توکل
از نقاشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:به تصویر کشیدن زیبایی ها با بزرگ نمایی بالا در نگاه آدم
از آهنگ سازی پرسیدند زندگی یعنی چه
گفت: به تصنیف در آوردن سمفونی عشق در روح و جان آدم ها
و اینک تو بگو زندگی یعنی ... !
قلب ها آباد بود !
کینه و غمها به دست باد بود !
کاش می شد دل فراموشی نداشت !
نم نم باران هم آغوشی نداشت !
کاش می شد کاش های زندگی !
گم شوند پشت نقاب بندگی !
کاش می شد کاش ها مهمان شوند !
در میان غصه ها پنهان شوند !
کاش می شد آسمان غم گین نبود !
رد پای قهر و کین رنگین نبود !
کاش می شد روی خط زندگی !
با تو باشم تا نهایت سادگی

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را. و من ديدم که شيطان ميخنديد .

پروردگارا ... بگذار در هر کجا که نفرت است عشق درو کنم .هر جا آسيب است عفو ، هر جا شک است ايمان ، هر جا نواميدي است اميد. هر جا تاريکي است نور و هر جا غم است سرور. پروردگار عالم به من لطف کن تا بيشتر در پي تسکين بخشيدن باشم تا آرام شدن همانطور که مي فهمم فهميده شوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم زيرا دراثر دادن است که دريافت مي کنم، دراثربخشيدن است که بخشيده مي شوم در مرگ خود است که در زندگي جاويدان متولد مي شوم .


کودکی باز در این غلغله ی نادانی
پشت من پنهان شده است
دخترک هیچ نمیداند که کجاست و چرا اینجا است
و چرا بالش را شاپرک دزدیده
و چرا اینجا آخر پرواز است
و چرا آنجا نه
و چرا سازش را بلبلان کف رفتند
با خودش میگوید
همه اینجا دزدند
فكرمي كردم كه ازگنجشك ها كم نيستم
حال مي بينم كه حتي آنقدر هم نيستم
دورشوازپيش چشمم گل فروش پير! من
ديگر آن ديوانه ي گل هاي مريم نيستم
پا به جنگل مي گذارم، آهوان رم مي كنند
از چه مي ترسيد آهوها، من آدم نيستم
هر نسيمي مي تواند شانه ام را بشكند
بادهاي هرزه فهميدند محكم نيستم
شبنمي سر مست بودم روي گلبرگي سپيد
چشم وا كردم همين امروز، ديدم نيستم

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
